در پست «کشتزاری را که ریشه تقواست تشنه نماند» هممیهنی رنجید از اینکه من با اشاره به توصیهای از امیرالمؤمنین به یاران خود هنگام جنگ، خشونتهایی را که روز 13 آبان و قبل از آن شد موجه ندانستم. نظری گذاشت و بیان این حرفها را از امثال من خندهدار دانست و من در پاسخ سؤالی کردم و ایشان در پاسخ سؤالات بیشتری کرد و من سؤال اصلی خود را تکرار کردم، اما ایشان باز هم به بیان شواهدی دیگر پرداخت تا سؤال مرا از اساس اشتباه بداند که من حس کردم جوابدادن و نظر گذاشتن بیفایده است و رها کردم. نمونۀ کشآمدهاش را در «نیمکت» دیده بودم و شاید خیلی وبلاگهای دیگر. حالا هم منتظرم ببینم این بحثی که از «تیغۀ سبز» کوچ کرد و در وبلاگ «سبز سرخ» قرار گرفت به کجا یا ناکجا خواهد انجامید.
قصدم به هیچ وجه اهانت نبود یا به زعم او ضعف استدلال یا ترفندی برای فرار از بحث و فرافکنی! از نگاه من فرافکنی آن است که از رئیسجمهور بپرسند: «چرا تورم 25% شدهاست.» و جواب دهد:«تورم بنا بود 70% باشد با اقدامات ما شد 25%.» و بعد هم بانکها را به خیانت متهم کند در چاپ چکپول و 17% از تورم را نسبت دهد به تورم جهانی. و از این سنخ صحبتها در جمهوری اسلامی کم به یاد نداریم! به هر حال حس کردم این نوع سخن مصداق جدال است. یعنی که نه به قصد روشن شدن موضوع که دفاع از موضع است و این چنین نتیجهاش واگرایی و نه همگرایی. راستش را بخواهید وسوسۀ پاسخ دادن و ادامه دادن هم به سراغم آمد. اما دو بار که جوابی گذاشتم این ایرادهای گاه و بیگاه اینترنتی باعث شد که متن جواب از دست برود و با خود گفتم شاید صلاح همین است.
از آن هموطن خواستهبودم پاسخی اگر میخواهد مطالب وبلاگ را بخواند و به نظر که نخواند و ندید که در مطلب «تاریخ بیخردی» نوشتم: «اما از آنجا که این روزها اگر سر و ته خیلی چیزها را برداری میشوند «مطالب ممنوعه» و خیلی این فضا را برای بیان حرفهای قابل تأمل نمیپسندم، نقداً برداشتم را از مقدمهاش میگذارم. نسیهاش را وا مینهم برای فرصتی درخور که حرف شهید نشود و بیاناش برای مجادله و بُردن دعوا نباشد...». باورم شد که به قول معلم نازنین انشایمان این روزها شما جوانها بیشتر اهل افاضهاید تا اهل استفاضه. همان هفتۀ بعد از انتخابات پیشش بودم و با آنکه نگاهمان متفاوت است با هم نشستیم و گفتیم و شنیدیم. او معتقد بود ماجرا یک اشتباه رسانهای بود. ناشی از یک تقلید نسنجیده از کهکشان ارتباطی هاکسلی در جایی که منطقش کهکشان ارتباطی ارول است. در تمام این مدت هم سعی کردهام ارتباطم با دوستانی که عقیدهای جز من دارند حفظ شود و به قول مهندس سید مجتبی حسینی این حرفها از یک سطحی از وجودم بیشتر رسوخ نکند.
آن هممیهن عزیز از من جواب خواست و اما مشخص نکرد که من چه جوابهایی بدهم که نشر اکاذیب و تبلیغ بر علیه نظام و اقدام بر علیه امنیت و توهین بهحساب نیاید. شاید به عنوان یک شهروند وظیفهام باشد که خودم بدانم. اما به عنوان کسی که سعی کرده شهروند مسؤولی باشد هرگز نتوانستهام بهدرستی مصادیق این مفاهیم کلی را دریابم و با این شرایطی هم که حاکم است جواب کامل و بیپردهای نمیتوان به سؤالات آن عزیز داد. وقتی منِ در حاشیه نتوانم که بگویم، آنها که در متن قضایا بودند تکلیفشان روشن است. وقتی فضای خفقان باشد یک طرف اصلاً حرفی نمیزند که بتوان قضاوت کرد. حالا هم اگر ادامه دهم ممکن است این برداشت شود که عواقبش را پذیرفتهام و هر اتفاقی بیافتد مسؤول آن خودم هستم و در حال حاضر حجتی ندارم که این عواقب را بپذیرم. این اواخر نیز دادستان محترم گفتند هر کسی میخواسته که بفهمد، فهمیده و از این پس عذری پذیرفته نیست و این یعنی سؤال و بحث و جواب ممنوع. دادستان محترم هنگام تصدی وزارت اطلاعات و همان اوایل ماجرا نیز فرمودهبودند هرکس در ایران به دنبال خبر باشد جاسوس است!
با این همه چون معتقدم (هر چند ممکن است واقعاً یک راه حل عملی و فوری برایش نداشته باشم) که اگر به تفاهم نرسیم آخر و عاقبتمان خواهد لنگید دوست داشتم دلیری کنم و خیلی کلی نکتههایی را بیان کنم و تا جایی که به من مربوط است نظرم را بگویم. با همین تأکید که نکته و نظر و نه پاسخ. من یک شهروند عادی هستم. نه ادعا دارم که از حقیقت تمام آنچه روی داده است آگاهام و نه توان و منابع لازم را دارم که بتوانم از این حقایق آگاه شوم و تا جایی که من میدانم بهجز آنان که از فضل پروردگار بهرهمندند کسی چنین توانی ندارد و مأمور هم نیست که به کسب چنین توانی بپردازد. اما حق من، برای قانع شدن محفوظ است. نه از سوی خواننده و هممیهن خوانندۀ این مطالب که از سوی متولیان که در هر مسألهای مسؤولیت پذیرفتهاند و لاجرم باید پاسخگو باشند، در فضایی که بتوان جواب مخالفان و دیگران را نیز تا حد ممکن شنید و قضاوت کرد. نه در فضای سه در چهار سلول. منقطع از هر جریان و اطلاع. صد البته من نیز مسؤول رفتار خود هستم و در هر دو عالم باید پاسخگو باشم. هرچند که پاسخگویی آخرت جز با امید به فضل پروردگار سخت خواهدبود.
به هر روی تا آن زمان که فضای جامعه این است که هست و تا آن زمان که نگفته متهم به نفاقایم چه رسد که حرفی بزنیم، پاسخهایمان در دلمان محفوظ است و محرماش فقط خودمانایم و اغیار نامحرم! چماق را که از سرمان برداشتند و همان توقعی را که از آمریکا و غرب در احترام به خود دارند، در مورد ما هم داشتند، می نشینیم به گفتوگو. از آنسو نیز دوست ندارم نکته و نظر و پاسخم بیشتر از مسیر غریزه بگذرد تا عقل. دوست دارم بیکینه و با امید و در جستجوی حقیقت حرفی گفتهباشم و این چنین حرف زدنی پشتوانهای از عمل میطلبد و هرگاه چنان شد ادامه خواهم داد.
این روزها به بهانهای کتاب روش تحقیق در علوم سیاسی و روابط بینالملل دکتر سریعالقلم را میدیدم. کتاب را گویا به پسرش تقدیم کرده و بیمناسبت ندیدم توصیفش از او را تکرار کنم:
«تقدیم به سعید سریعالقلم: که حتی در سنین نوجوانی سعی کردهاست با فکرش زندگی کند تا با غریزههایش. که بیشتر به درونش پرداختهاست تا مسائل برون خود را بهتر مدیریت کند. که آموختهاست عکسالعملهای غیرکلامی مؤثرتر از عکسالعملهای کلامی است. که طرح زندگی خود را نقاشی کردهاست ولی بنا به ضرورت انعطاف نیز دارد. که تمامی وجود خود را با آفرینش فکر، خلاقیت، و موفقیت گره زدهاست. که دو سال به طول انجامید تا به رفتاری عکسالعمل نشان دهد. که با واقعیت زندگی میکند ولی برای آرمانهای خود برنامهریزی مینماید. که به تدریج معتقد شدهاست که حتی برای گدایی عشق باید از عقل یاری جست. که با تمرینهای فراوان سکوت، خود را چنان تربیت کردهاست تا جاهل را تحمل کند. که با تجربه متوجه شدهاست روش معشرت با دیگران، کماهمیتتر از محتوای معاشرت نیست. که درک کردهاست هر چه بیشتر خود را کشف کند، نیاز او به دیگران کمتر خواهد شد، و برای رشد و اصلاح، با نقدپذیری به صلح درونی همانند اقیانوس آرام رسیدهاست.»
