تبليغاتX
تیغه سبز

تیغه سبز

اباطیل نگار

در پست «کشتزاری را که ریشه تقواست تشنه نماند» هم‌میهنی رنجید از این‌که من با اشاره به توصیه‌ای از امیرالمؤمنین به یاران خود هنگام جنگ، خشونت‌هایی را که روز 13 آبان و قبل از آن شد موجه ندانستم. نظری گذاشت و بیان این حرف‌ها را از امثال من خنده‌دار دانست و من در پاسخ سؤالی کردم و ایشان در پاسخ سؤالات بیشتری کرد و من سؤال اصلی خود را تکرار کردم، اما ایشان باز هم به بیان شواهدی دیگر پرداخت تا سؤال مرا از اساس اشتباه بداند که من حس کردم جواب‌دادن و نظر گذاشتن بی‌فایده است و رها کردم. نمونۀ کش‌آمده‌اش را در «نیمکت» دیده بودم و شاید خیلی وبلاگ‌های دیگر. حالا هم منتظرم ببینم این بحثی که از «تیغۀ سبز» کوچ کرد و در وبلاگ «سبز سرخ» قرار گرفت به کجا یا ناکجا خواهد انجامید.

قصدم به هیچ وجه اهانت نبود یا به زعم او ضعف استدلال یا ترفندی برای فرار از بحث و فرافکنی! از نگاه من فرافکنی آن است که از رئیس‌جمهور بپرسند: «چرا تورم 25% شده‌است.» و جواب دهد:«تورم بنا بود 70% باشد با اقدامات ما شد 25%.» و بعد هم بانک‌ها را به خیانت متهم کند در چاپ چک‌پول و 17% از تورم را نسبت دهد به تورم جهانی. و از این سنخ صحبت‌ها در جمهوری اسلامی کم به یاد نداریم! به هر حال حس کردم این نوع سخن مصداق جدال است. یعنی که نه به قصد روشن شدن موضوع که دفاع از موضع است و این چنین نتیجه‌اش واگرایی و نه همگرایی. راستش را بخواهید وسوسۀ پاسخ دادن و ادامه دادن هم به سراغم آمد. اما دو بار که جوابی گذاشتم این ایرادهای گاه و بیگاه اینترنتی باعث شد که متن جواب از دست برود و با خود گفتم شاید صلاح همین است.

از آن هم‌وطن خواسته‌بودم پاسخی اگر می‌خواهد مطالب وبلاگ را بخواند و به نظر که نخواند و ندید که در مطلب «تاریخ بی‌خردی» نوشتم: «اما از آن‌جا که این روزها اگر سر و ته خیلی چیزها را برداری می‌شوند «مطالب ممنوعه» و خیلی این فضا را برای بیان حرف‌های قابل تأمل نمی‌پسندم، نقداً برداشتم را از مقدمه‌اش می‌گذارم. نسیه‌اش را وا می‌نهم برای فرصتی درخور که حرف شهید نشود و بیان‌اش برای مجادله و بُردن دعوا نباشد...». باورم شد که به قول معلم نازنین انشایمان این روزها شما جوان‌ها بیشتر اهل افاضه‌اید تا اهل استفاضه. همان هفتۀ بعد از انتخابات پیشش بودم و با آن‌که نگاهمان متفاوت است با هم نشستیم و گفتیم و شنیدیم. او معتقد بود ماجرا یک اشتباه رسانه‌ای بود. ناشی از یک تقلید نسنجیده از کهکشان ارتباطی هاکسلی در جایی که منطقش کهکشان ارتباطی ارول است. در تمام این مدت هم سعی کرده‌ام ارتباطم با دوستانی که عقیده‌ای جز من دارند حفظ شود و به قول مهندس سید مجتبی حسینی این حرف‌ها از یک سطحی از وجودم بیشتر رسوخ نکند.

آن هم‌میهن عزیز از من جواب خواست و اما مشخص نکرد که من چه جواب‌هایی بدهم که نشر اکاذیب و تبلیغ بر علیه نظام و اقدام بر علیه امنیت و توهین به‌حساب نیاید. شاید به عنوان یک شهروند وظیفه‌ام باشد که خودم بدانم. اما به عنوان کسی که سعی کرده شهروند مسؤولی باشد هرگز نتوانسته‌ام به‌درستی مصادیق این مفاهیم کلی را دریابم و با این شرایطی هم که حاکم است جواب کامل و بی‌پرده‌ای نمی‌توان به سؤالات آن عزیز داد. وقتی منِ در حاشیه نتوانم که بگویم، آن‌ها که در متن قضایا بودند تکلیفشان روشن است. وقتی فضای خفقان باشد یک طرف اصلاً حرفی نمی‌زند که بتوان قضاوت کرد. حالا هم اگر ادامه دهم ممکن است این برداشت شود که عواقبش را پذیرفته‌ام و هر اتفاقی بیافتد مسؤول آن خودم هستم و در حال حاضر حجتی ندارم که این عواقب را بپذیرم. این اواخر نیز دادستان محترم گفتند هر کسی می‌خواسته که بفهمد، فهمیده و از این پس عذری پذیرفته نیست و این یعنی سؤال و بحث و جواب ممنوع. دادستان محترم هنگام تصدی وزارت اطلاعات و همان اوایل ماجرا نیز فرموده‌بودند هرکس در ایران به دنبال خبر باشد جاسوس است!

با این همه چون معتقدم (هر چند ممکن است واقعاً یک راه حل عملی و فوری برایش نداشته باشم) که اگر به تفاهم نرسیم آخر و عاقبتمان خواهد لنگید دوست داشتم دلیری کنم و خیلی کلی نکته‌هایی را بیان کنم و تا جایی که به من مربوط است نظرم را بگویم. با همین تأکید که نکته و نظر و نه پاسخ. من یک شهروند عادی هستم. نه ادعا دارم که از حقیقت تمام آن‌چه روی داده است آگاه‌ام و نه توان و منابع لازم را دارم که بتوانم از این حقایق آگاه شوم و تا جایی که من می‌دانم به‌جز آنان که از فضل پروردگار بهره‌مندند کسی چنین توانی ندارد و مأمور هم نیست که به کسب چنین توانی بپردازد. اما حق من، برای قانع شدن محفوظ است. نه از سوی خواننده و هم‌میهن خوانندۀ این مطالب که از سوی متولیان که در هر مسأله‌ای مسؤولیت پذیرفته‌اند و لاجرم باید پاسخ‌گو باشند، در فضایی که بتوان جواب مخالفان و دیگران را نیز تا حد ممکن شنید و قضاوت کرد. نه در فضای سه در چهار سلول. منقطع از هر جریان و اطلاع. صد البته من نیز مسؤول رفتار خود هستم و در هر دو عالم باید پاسخ‌گو باشم. هرچند که پاسخ‌گویی آخرت جز با امید به فضل پروردگار سخت خواهدبود.

به هر روی تا آن زمان که فضای جامعه این است که هست و تا آن زمان که نگفته متهم به نفاق‌ایم چه رسد که حرفی بزنیم، پاسخ‌هایمان در دلمان محفوظ است و محرم‌اش فقط خودمان‌ایم و اغیار نامحرم! چماق را که از سرمان برداشتند و همان توقعی را که از آمریکا و غرب در احترام به خود دارند، در مورد ما هم داشتند، می نشینیم به گفت‌و‌گو. از آن‌سو نیز دوست ندارم نکته و نظر و پاسخم بیشتر از مسیر غریزه بگذرد تا عقل. دوست دارم بی‌کینه و با امید و در جستجوی حقیقت حرفی گفته‌باشم و این چنین حرف زدنی پشتوانه‌ای از عمل می‌طلبد و هرگاه چنان شد ادامه خواهم داد.

این روزها به بهانه‌ای کتاب روش تحقیق در علوم سیاسی و روابط بین‌الملل دکتر سریع‌القلم را می‌دیدم. کتاب را گویا به پسرش تقدیم کرده و بی‌مناسبت ندیدم توصیفش از او را تکرار کنم:

«تقدیم به سعید سریع‌القلم: که حتی در سنین نوجوانی سعی کرده‌است با فکرش زندگی کند تا با غریزه‌هایش. که بیشتر به درونش پرداخته‌است تا مسائل برون خود را بهتر مدیریت کند. که آموخته‌است عکس‌العمل‌های غیرکلامی مؤثرتر از عکس‌العمل‌های کلامی است. که طرح زندگی خود را نقاشی کرده‌است ولی بنا به ضرورت انعطاف نیز دارد. که تمامی وجود خود را با آفرینش فکر، خلاقیت، و موفقیت گره زده‌است. که دو سال به طول انجامید تا به رفتاری عکس‌العمل نشان دهد. که با واقعیت زندگی می‌کند ولی برای آرمان‌های خود برنامه‌ریزی می‌نماید. که به تدریج معتقد شده‌است که حتی برای گدایی عشق باید از عقل یاری جست. که با تمرین‌های فراوان سکوت، خود را چنان تربیت کرده‌است تا جاهل را تحمل کند. که با تجربه متوجه شده‌است روش معشرت با دیگران، کم‌اهمیت‌تر از محتوای معاشرت نیست. که درک کرده‌است هر چه بیشتر خود را کشف کند، نیاز او به دیگران کمتر خواهد شد، و برای رشد و اصلاح، با نقدپذیری به صلح درونی همانند اقیانوس آرام رسیده‌است.»

+ نوشته شده در  جمعه 6 آذر1388ساعت 9:29  توسط محمدرضا معادیخواه  | 

گاهی وقت ها اشتباه دیگران را که می بینیم ممکن است کلافه بشویم. خصوصا وقتی که اشتباه ها تکرار می شود و ما راه حلی داریم یا فکر می کنیم راه حلی را می شناسیم که می تواند از این اشتباه جلوگیری کند کلافگی مان بیشتر هم می شود. ممکن است آن کسی که اشتباه می کند در نظرمان حقیر بیاید یا به او بگوییم: خنگ.

امروز که داشتم ولیعصر را به سمت کتابخانه سازمان مدیریت صنعتی گز می کردم و خط بی آر تی را می دیدم و اتوبوس هایی که ته خط به هم پیچیده بودند به سازمان ترافیک تهران گفتم خنگ. دیروز که رفته بودم نمایشگاه الکامپ و دیدم هیچ بویی از دنیای دیجیتال نبرده است بهشان گفتم خنگ. از کنار شرکت هایی که سیستم اطلاعاتی ارائه می کردند و به جای این که روی راه حلشان مانور بدهند که عوامل حیاتی موفقیت را همراه دارد روی قابلیت های نرم افزاری سیستم هایشان مانور می دادند گفتم خنگ. به شرکت پارس آذرخش که دیروز با محسن رهنما صحبتش بود گفتم خنگ.

امروز توی قدم زدن و به زمین و زمان فکر کردنم به خودم آمدم. گفتم تو دیگر چقدر خنگی. به خدا گفتم یک کاری کن به اشتباه بندگانت این قدر آزرده نشوم. یک وقت هایی تو این موقعیت ها صدایش می کنم یا حلیم یا غفار. گفتم خدایا چه قدر مهربانی که به جای این که من مجبور باشم بدی ها را امتحان کنم و ببینم نتیجه اش چیست بقیه بنده هایت این کار را برای من کردند. گفتم خدایا حالا که این لطف را کرده ای و خلقتت رو روی آب منعطف گذاشتی تا ببینی چند مرده حلاجیم یک جوری کن به جای این که به بقیه بگویم خنگ سعی کنم خنگی نکنم. از اشتباه بنده هایت بدی نیاموزم به جایش عبرت بگیرم...

خطای دیگران سرمایه بزرگی است که نمی گذارد بهانه ای برای تکرار اشتباه داشته باشیم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 9:44  توسط محمدرضا معادیخواه  | 

این روزها به بهانۀ پایان‌نامه با ادبیات تغییر درگیرم. ادبیات مدیریت هرچه پیش‌تر آمده گرایش انسانی آزادمنشانه‌تر و خوش‌بینانه‌تری یافته‌است. نتیجۀ این گرایش مسطح‌تر شدن هرم سازمان‌ها شده و نام هرم که می‌آید ناخودآگاه ذهن انسان سه هرم معروف فراعنۀ مصر را سراغ می‌گیرد. اهرامی که نماد خلق عجایب از سوی انسان شده‌است و حال آن‌که به‌نظر فقط تقلید حقیری‌است از کوه‌های سر به فلک کشیده! انگار هر فرعون هرمی ساخت تا نمادی باشد برای نوع مدیریت‌اش. «فاستخف قومه فاطاعوه». و انگار منظق سلسله‌مراتب مدیریت انعکاس مدرن همان منطق بود و بر اساس‌اش هرم سازمان‌ها سر برآورد!

این روزها اما بشر که طمع در آسمان کرده و نگاه‌اش را به ستاره و کهکشان دوخته، انگار قصد تقلیدی دیگر کرده‌است. سازمان هم‌چون منظومه. هر کس به مدار خود. و همه با هم به سوی آینده. جذب خورشید منظومه شدن قواعدی یافته، هم‌چنان‌که ترک منظومه گفتن و مداری را ترک کردن و به مدار دیگری پیوستن. این‌جا ممکن است به ظاهر، هر کسی مدار را به تکرار بپیماید اما سیر منظومه و حرکتش باعث می‌شود هر چرخش به واقع در مختصاتی نو باشد و هیچ‌کس یک نقطه را دوبار نپیماید! کنترل این‌جا از جنس جاذبه است. نامرئی. اما هر کسی می‌داند که وزنش چقدر است و مدارش کجاست. گویا این مدل برای ادارۀ بی‌کران‌ها پاسخ‌گوتر است تا هرم‌های بی‌جان و بی‌ریشه که حتی درنیافته‌اند کوه‌ها بیش از آن که سرکشی کرده‌باشند ریشه در خاک دوانده‌اند و بار ثبات زمین را به دوش کشیده‌اند. انگار این مدل به «کلمة سواء بیننا و بینکم»  نزدیک‌تر است.

 شاید نظریه‌پردازان مدیریت به ریشم بخندند از این فلسفه‌بافی. و جماعتی خرده بگیرند که تو از مدیریت و بی‌رحمی‌هایش چه می‌فهمی! تو چه می‌دانی این منفعت با بشریت چه کرده و سازمانی سودجو کجا و ناکجای تو کجا! قبول اما خواستم بگویم این منطق مدار است که طبیعت به این عظمت را سال‌ها پیش رانده و حال‌آنکه عمر اهرام پیش این همه هیچ است! پس باید هوش داشت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 11:7  توسط محمدرضا معادیخواه  | 

دوست دارم این مطلب را به رسم خطیبان با دعوت خود بیش و پیش از هر کس به تقوا آغاز کنم. به خودم یادآوری کنم که سبزی جنبش را به رنگ طبیعت دانسته‌ام و هر چند این روزها خزان‌زده است و رنگ رخساره‌اش به زردی گراییده، باید به امید سبزی و نشاط بهار بنشینم و بدانم که گردش روزگار و فراز و نشیب‌اش نه نشان دوری و نزدیکی به حقیقت که از شرایط آزمون است. حس کنم که آزمون نه برای کم شدن روی من است که برای گرفتن بازخورد و عبرت و پند است و دریافتن میزان آمادگی‌ام تا وقتی آزمون نهایی رسید سرافکنده و شرمنده نمانم.

روز 13 آبان تجربۀ جمعی خوبی بود تا بدانم که هنوز عجله دارم. هنوز نمی‌توانم خود را آن‌چنان که بایسته است مهار زنم و به قول استادی تصمیم‌ام از راه عقل بگذرد و نه غریزه. هنوز راه دارم تا نگاه مهربان به آن‌که با باتوم و چماق روبرویم ایستاده بدوزم و به فکر راهی باشم تا او نیز به من بپیوندد. تا بدانم اگر عکس کسی را که محترم می‌شمارد، زیر پا لگد کنم همان عواقبی را خواهد داشت که پیش از این با زیر پا گذاشتن خیلی چیزهایی که برای دیگران محترم بود با آن مواجه هستم. که شعار من از اشخاص فارغ بود و رفتار و افکار را هدف داشت. که هنوز راه دارم تا اگر ابتکار عمل به دستم افتاد پشت کسی بایستم که کوره‌راه نپیماید و اصلاً از فرد فارغ باشد و به قول امروزی‌ها نهادباوری پیشه‌کند. هنوز تاریخ را و فاجعه‌هایش را، عریان به نظاره ننشسته‌ام تا بتوانم سرانجام هر حرکت‌ام را به روشنی ارزیابی کنم. یادم بماند که اگر با سودای رسیدن به بهشتی در همین نزدیکی به‌پا خاسته‌ام خیلی زود سرخورده خواهم شد. که: «هرکه بهشت و دوزخ را فرا روی دارد ناگزیر درگیر کار و مسؤولیت شود [و عمر را به پوچی نگذراند!]» خواه این بهشت و دوزخ آنی باشد که بدان ایمان دارم یا همان که نتیجۀ اقدام من است.

اما سخنی هم با کسانی دارم که فریب‌خورده می‌پندارندم و اموی می‌خوانندم. آنان‌که برای راحتی و فراغت از فکر٬ خود را در صف علویان قرار داده‌اند و خود را از حساب و کتاب فارغ کرده‌اند. عزیز گرانقدر بیا و این سخنان علیع را یک بار مرور کن و ببین که کجا ایستاده‌ای. گیرم که جوازت دادند تا برخورد کنی و گیرم که در صف حق ایستاده‌ای و خشونت را با هزار بهانه زینت می‌بخشی.

«پیش از آن‌که دشمن پیکار را بیاغازد، مباد نبرد را آغازگر شوید! چرا که شما –خدای را سپاس- در موضع منطقی نیرومندی قرار دارید و رها کردن دشمن تا به هنگامی که خود درگیری را آغاز کند، برهان دیگری است به سود شما و به زیان آنان. چون به خواست خداوند دشمن گریزان شد، مباد فراریان را بکشید، یا بر واماندگان بتازید، یا زخمی‌ها را نابود کنید و زنهار که زنان را –هر چند ناموس‌تان را دشنام  دادند و به رهبرتان جسارت کردند- بیازارید و برانگیزید! که آنان در تمامی نیروهای بدنی و روانی و عقلانی کم‌توان‌اند. به روزگاری که اینان در موضع شرک بودند، به خودداری از آزارشان مأمور بودیم، چنان‌که اگر مردمی در روزگار جاهلیت زنی را با سنگ یا چماق می‌زد، آن رفتار لکۀ ننگی بود که بر دامن او و خاندان‌اش می‌ماند و نسل‌های بعد از او بدان سرزنش می‍ ‌شدند.» (خورشید بی‌غروب نهج‌البلاغه، نامۀ 14، پاراگراف 444)

می‌بینی این دستور جنگ است و آن روز کسی سلاح در دست نداشت جز تو! راستی اگر خشونت‌ات آن‌چنان که می‌گویی موجه است و صواب، کتمان‌اش در اخبار چرا؟ فکر می‌کنی بتوان از این حرکت مقدس روایت فتحی دیگر ساخت؟ اگر نه بیا کار دیگری کنیم که اصلاحات علوی از این نقطه آغاز شد:

«هر جریان را که تقوا اساس باشد، ریشه‌کن نشود و کشتزاری را که ریشه تقواست، تشنه نماند. اینک چندی در خلوت خانه‌های خویش بمانید و به خودسازی و زدودن زنگار جدایی‌ها بپردازید که توبه را فراروی دارید. هیچ ستایش‌گری جز پروردگار خویش را نستاید و هیچ نکوهش‌گری جز به نکوهش خویش لب نگشاید.» (خورشید بی‌غروب نهج‌البلاغه، خطبۀ 16، پاراگراف 38)

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 11:59  توسط محمدرضا معادیخواه  | 

دوست داشتم تاریخ این یادداشت ساعت 8:8 روز 8/8/88 باشد و اما نشد!

یکی می‌گفت مردیم از بس تولدت را توی روزهای مختلف تبریک گفتیم! و البته حق داشت اما من فقط «تبریکات» روز تولد امام رضاع را قبول دارم. دست‌بند نوزادی بیمارستانم را هم پیدا کردم و این خودش سندی است برای این‌که 12/07/1358 متولد شده‌ام و حتی اگر سالها بعد عکس شناسنامه ام را هم در روزنامه ها بیاندازند مدرک اش موجود است!

این روزها دو چیز آبشخور ذهنم شده‌اند. تاریخ و تغییر. یکی به بهانۀ فضایی است که در آن تنفس می‌کنم. چه در خانۀ پدری و به بهانۀ کارهای‌شان و چه در دفتر بنیاد تاریخ که کارمند بی‌حقوق آن‌ام و چه کتاب‌هایی مثل بنیادهای علم تاریخ، تاریخ بی‌خردی، تراژدی مردم، قبلۀ عالم، و... که گاه‌و‌بیگاه به‌شان سری می‌زنم. دیگری هم به بهانۀ پایان‌نامه. این دو گاه به هم گره می‌خورند و داستان زیبا می‌شود. به‌خصوص که وضعیت کشور نیز، هم تاریخی است و هم آبستن یک تحول.

روز میلاد امام رضاع اما حلقۀ سبزی داشتیم. جمع بودیم دور هم منزل ما و به بهانۀ تولد من. آن یکی فیلمی گذاشت از ماجراهای اخیر و همه خیره نگاه کردیم و بعضی اشک ریختند و بعضی عصبانی شدند و می‌شد ته چشم بزرگ‌ترهایمان که همه کتک‌خوردۀ انقلاب هستند حسرت را دید. این همان استراتژی‌ای است که خاموش شدنی نیست و بعد بحث کردیم و صحبت کردیم و کتاب رد و بدل کردیم و سر مغرب نماز خواندیم. پشت سر بزرگترمان که سایه‌اش همیشه مستدام. این همه اما من را به یاد این راهبرد ائمه انداخت در زنده نگاه‌داشتن راه‌شان. این‌که شیعه هرگاه دور هم جمع می‌شوند یادی از آنان بکنند و حدیثی بخوانند و حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم چه‌قدر از آن غافل مانده‌ایم و شاید بشود در این حال و هوا زنده‌اش کرد و به آن زنده شد... عین تولدی دوباره...

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 10:52  توسط محمدرضا معادیخواه  | 

خواننده‌ای از خوانندگان این اباطیل‌نگار مرا به وبلاگش دعوت‌کرد که در آن از خواب‌های شیرینی نوشته‌بود که می‌توانست پس از انتخابات دیده‌باشد. خواب‌هایی که در آن موسوی چنین کرده‌بود و کروبی چنان و احمدی نژاد آن‌چنان. لابد در این میان ما بقی هم در این طرف‌های دعوا خلاصه می‌شدند یا اینکه در رؤیایی‌ترین شکل ممکن عمل کرده‌بودند. این روزها من اما امیدهای دیگری داشتم و به قول ارسطو یعنی که در بیداری رؤیاهای دیگری می‌دیدم. تعبیر دیگری نیز از امید هست آن‌جا که در اسطوره‌های یونان قدیم، کنجکاوی ساده‌لوحانۀ بشر، کلید در قفلِ صندوق بدی‌ها انداخت و آن را گشود. وقتی همۀ بدی‌های مدت‌ها در بند مانده، پایشان دوباره به دنیای بشر باز شد، با دست‌پاچگی صندوق‌چه بسته‌شد. آن‌گاه صدای ضعیف و نحیف ملتمسانه خواست تا به او نیز رخصت داده‌شود تا پا به جهان بگذارد و وقتی اسم و رسم‌اش را پرسیدند گفت که «امید» است و حکمت وجودش در صندوق‌چۀ بدی‌ها، آن بوده که اگر روزی روزگاری این فاجعه رخ داد، او نیز همراه بدی‌ها بیاید تا انسان بتواند این همه رنج را تاب بیاورد.

رؤیای شیرین من نه به امروز که به سال‌هایی باز می‌گردد که پدر «یادی از بهار آزادی» کرد و ناباورانه مورد سرزنش و عتاب واقع شد. روزهایی که ای کاش این آموزه را به گوش می‌آویختیم که: «هیچ امتی که در آن با صراحت و بی‌لکنت، حقِ ناتوان از زورمند باز گرفته‌نشود، روی پاکیزگی نخواهد دید.» با این کلام رسول خدا(ص) می‌توان و باید رؤیاهایی به عمق تاریخ دید. ماجراهای بعد از انتخابات حسرتی به دلم گذاشت و آن این‌که در همۀ عمرم برای بزرگ‌ترین حقی که از منظر ما شیعیان ضایع شده‌است، این مقدار برافروخته نشده‌بودم. گاهی از سر غفلت، گاه از سر مصلحت، گاهی هم نفرت از روش‌های برائت. اما می‌ترسم که این همه شاید بهانه باشد و نه حجت. با خودم می‌گویم ما که این ستم را به سادگی فراموش می‌کنیم و حوصله‌مان سر می‌رود اگر هر به چندی یادی از آن زنده شود، تا کی خواهیم توانست یاد ستمی را که در خرداد و تابستان 88 بر ایرانیان رفت زنده نگاه داریم؟ و آیا صبوری‌مان قد می‌دهد به روزی که آن وبلاگ نویس دیگر، دست چروکیده و تکیدۀ سا‌ل‌های پیری‌اش را که بر آن دست‌بندی سبز بسته است در ماسه‌های کثیف کنار دریا فرو کند و ...

از سر ناچاری و تاریخ‌ناشناسی به زمانی بر می‌گردم که سری در سرها در آورده‌بودم و وقتی که در اولین تجربۀ سیاسی‌ام، با ظهور کارگزاران سازندگی، در عین شبه تحریم انتخابات از سوی روحانیون مبارز به کارگزاران اعتماد کردم و پای صندوق رأی رفتم و با امید رأیی را به صندوق انداختم که معتقدم زمینه را برای دوم خرداد 76 فراهم کرد. در آن زمان عده‌ای سرخورده‌شدند و باورشان شد که اسلام به باد رفت. عده‌ای که نه بیگانه بلکه دوست و هم‌کلاسی و خویشاوند بودند. و اما به نظر من و آن بیست ملیون که دورۀ بعد شدند بیست و دو ملیون؛ اوضاع طور دیگری می‌نمود. احساس کردیم صندوقی باز شده‌است و همۀ بدی‌ها را بلعیده. بعدتر نشانه‌هایی دیدیم از پی‌گرفتن خودسری‌ها و فکر کردیم آرام‌آرام می‌توان با صراحت و بی‌لکنت حقِ ناتوان را از زورمند بازستاند و این نوید آن بود که جامعه‌مان چشم‌اش به پاکیزگی روشن خواهد شد.

اما گویا به اندازۀ کافی صبوری نکردیم و ماجراجویی ساده‌لوحانه‌مان، در حالی‌که باز هم اکثریت بودیم، کلید دروغ در صندوق بدی‌ها انداخت. نه امروز که همان چهار سال پیش. مماشات کردیم و نایستادیم و حالا این شد که می‌بینیم. حالا بدی‌ها نه یک به یک که دسته دسته فوران می‌کنند و رسماً از مقدس‌ترین تریبون‌ها حرف‌هایی می‌رود که تمام وجود آدم را در هم می‌ریزد و بهتر که بگذرم...

و حالا که دست‌پاچه در صندوق‌چه را بسته‌ایم، این صدای نحیف و لرزان راه سبز امید است که ملتماسانه می‌خواهد تا به او نیز رخصت دهیم تا به دنیای ما بیاید تا بتوانیم این همه رنج را تاب بیاوریم!

مراقب باشیم که امیدمان از آن جنسی باشد و به کسی باشد که یأس‌اش تنه به کفر می‌زند که اگر اشتباه کنیم برای ایستادگی در برابر دردها توانی‌مان نخواهد بود.

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 10:32  توسط محمدرضا معادیخواه  | 

بالاخره راه افتادیم به سمت خیابان فلسطین. با وجود همه آمدن‌ها و رفتن‌های دوستان جلیقه پوش و یک ماشین سبز آر.دی. که پیچید و با آن جلیقۀ قهوه‌ای پوش سر کوچه نگاهی رد و بدل کرد؛ با این همه راه افتادیم و رفتیم. آن جا شلوغ بود. رو به پایین. به سمت بلوار. روی پله‌کان یک مغازه هانیه نشست و میعاد شیر خورد و دوباره پا شدیم. تقاطع خیابان و بلوار جمعیت گره خورده‌بودند توی هم. کم‌کم صدای رئیس‌جمهورِ بود و نبود محترم هم توی گوشمان کش می‌آمد. البته از دور و لابد حاصل بلندگوهای خیابان قدس و آن طرف‎‌ها. ناجان (نیروی انتظامی جمهوری احمدی‌نژاد) هم گاهی به نعل میزد و طرفداران را عقب می‌راند و گاه به میخ و معترضان را. پیچیدیم سمت راست و یک کوچۀ دیگر هم به نماز نزدیک تر شدیم. صدای شعار بلند بود و حدس زدم سبزها خواسته‌اند صدایشان هرچند از دور به گوش احمدی‌نژاد برسد که هر چند نتوانسته در مقام یک خطیب اما با عنوان سخنران پیش از خطبه، حالا تریبون دیگری را هم از هاشمی گرفته و دلش را خنک کرده. به نظرم هاشمی صدها عیب هم که داشته‌باشد یک نقطۀ مثبتش این است که بارها خودش را در معرض رأی مردم گذاشته‌است و با همۀ بالا و پایین‌اش هیچ‌وقت از جایگاه خود تصویر موهومی نداشته‌است.

سر کوچۀ بعدی ایستادیم. توی کوچه خلوت بود و میعاد از کالسکه‌اش پیاده شد و شروع کرد به جست‌و‌خیز. انگار خیلی خسته شده‌بود. هانیه یکی از دانشگاه‌شان را دید. سلام و علیکی کردند. گفت خاتمی نیم ساعت قبل از رسیدن جمعیت اینجا بود. گفت اهانت کردند. جسارت کردند. هلش دادن توی جوی. اگر یکی از همراهانش نگرفته‌بودش حتما زمین می‌خورد. صدای دعوا بلند شد. ناجانی‌هایی که وی یک اتوبوس نشسته‌بودند ریختند بیرون و رفتند سمت دعوا. یک موتور سوار از همین دسته پرچمی‌ها از کوچه‌ای که ایستاده‌بودیم آمد به سمت پایین. ترکش پیاده شد و دور زد رو به بالا. چشم دوختم به چشم‌اش. می‌خواستم ببینم توی عمق نگاهش چقدر باور دارد به جمهوری احمدی‌نژاد. البته وقت، وقتِ سنجش نبود و توی این دعوا چشم‌ها هم می‌توانند دروغ بگویند. باید در یک فضایی مثل وصف جلال از سعی توی خسی در میقات، عمق نگاه‌ها را کاوید. اما امتحان بود. می‌خواستم ببینم وقتی نگاه‌اش به نگاهم دوخته می‌شود چقدر تنفر را می‌شود در آن دید. می‌خواستم ببینم اگر دست از پا خطا کنم حاضر است با دستۀ پرچمش بگیردم به باد کتک. آیا دلی سوخته و نگران پشت این نگاه است که جداً فکر می‌کند اسلام و مسلمین در خطرند یا ماجراجویی و جاه‌طلبی جوانی است و حالا سر از تقابل با یکی مثل من درآورده؟ می‌خواستم ببینم مرا چه می‌بیند؟ نتوانستم قضاوت کنم اما ترسیدم. گفتم اگر بنا باشد ورق برگردد و راه همان سویی شود که ما انتظار داشتیم باید با این همه چشمی که نمی‌شود در موردشان قضاوت کنیم چه باید کرد؟

کم‌کم وقت اذان می‌شد و باید بر می‌گشتیم. نماز و خطیبش را رها می‌کردیم که بداند او را قبول نداریم. نه خطبه‌اش را گوش می‌دهیم و نه به نمازش اقتدا می‌کنیم. بداند که خیلی کارها لازم است تا گوشمان را با خیال راحت در اختیارش بگذاریم و این ماجراها که رخ داد خیلی کارهای دیگر را هم بر آن افزود. بداند که برای شناختن خدا و حرف خدا هیچ حجتی پیش ما ندارد. بداند که یکی در صف حق نمی‌پنداریم‌اش که انگ باطل به ما بزند.

توی راهِ برگشت معلمی را دیدم که با سگرمه‌های درهم رو به نماز داشت. تازه همدیگر را دیده بودیم. توی تشییع مهدی عرفانی. مرا نشناخت. به هانیه گفتم استتار با عینک جواب داده و حتماً برادران گمنام هم مرا توی فیلم‌هایشان نخواهند شناخت. باران گرفت و تند شد. پناه گرفتیم زیر پیش‌آمدگی‌های مغازه‌ها. سایه‌بان کالسکه را هم حفاظ میعاد کردیم. باران که می‌آید فکر می‌کند خدا آب بازی‌اش گرفته و کلی ذوق می‌زند. آب‌بازی ای را که من و مادرش از او نه که دریغ کنیم اما محدودش می‌کنیم حالا به رایگان این خداست که به او می‌بخشد. وسط خیابان. بی‌مقدمه. آسمان صدا کرد و ما در این دعوای بیهوده که این باران رحمت است بر سبزها یا غضب بر طرفداران احمدی‌نژاد و یا بالعکس!

پیچیدیم به سمت ولیعصر. حالا جمعیتی که اندک اندک جمع شده‌بودند همه با هم باز می‌گشتند و نصف خیابان را رو به بالا پر کرده بودند و شعار می‌دادند و بدل می‌زدند به آن‌چه تا کنون مجبور بودند بشنوند. می‌گفتند اهل کوفه نیستند که پول بگیرند و بایستند. حجت بن الحسن را صدا می‌کردند تا ریشۀ ظلم را بکند. از مردم می‌پرسیدند که چرا نشسته‌اند حالا که ایران مثل فلسطین شده‌است. باران هم بند آمد. صحنه‌های ناخوشایندی هم دیدم از نگاه نداشتن حرمت روزه‌داری و در عین حال روزه‌دارانی هم بودند که گاز فلفل و شعار دادن‌هایشان گلویشان را تا افطار خشکانده‌بود.

بازگشتیم و همۀ مسیر ماشین‌هایی را هم دیدیم که به هم V نشان می‌دادند و برای هم بوق می‌زدند و این بار مثل نماز جمعۀ هاشمی نبود که احمدی نژادی‌ها هم باشند و V برعکس نشان بدهند. حرف‌های بعد از روز قدس هم شنیدنی بود و هم نوشتنی. اما باشد وقتی دیگر.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 12:56  توسط محمدرضا معادیخواه  | 

آن لحظه که دست هایش ناخودآگاه رو به آسمان رفتند٬ خدا را صدا کردند٬ دیگر توانی اش باقی نبود و از هوش رفت٬ حتی در خاطر خودش هم نمانده اند. این صحنه را آن هایی توصیف  کردند که ۱۶ ساعت عمق ۸۰۰ متری غار را رفته بودند و آمده بودند و جایشان را عوض کرده بودند و در تمام این رفت وآمد در خوف بودند از این که مباد چشم در چشم مادرش٬ پدرش٬ خواهرانش٬ یا همسرش مجبور باشند خبری را بدهند که هیچ کس دلش نمی خواهد. اما خدا نخواست و حالا با مباهات راوی موفقیتی نادر هستند در نجات یک تن از ابنای بشر که پروردگار آن را همسنگ نجات جان همه انسان ها دانسته و لابد به همین سان اجرش خواهد داد.

آن که می خواست با طبیعت گستاخی  کند و در جست و جوی ماجرا٬ به آن عشق می ورزید٬ ساعت ها برای زندگی  جنگید  و از یک ساعتی مرگ بازگشت و با همه درد و رنجی که در این هفته داشت٬ حالا مانده است تا دورباره تصمیم بگیرد که آیا رام طبیعت شود و با زیبایی هایش عشق ورزی کند یا همچنان پنجه در پنجه اش بیاندازد و با آن زور آزمایی کند و در جست و جوی طبیعت بکری برود که فقط دست ماجراجویان به آن می رسد. به هر حال تا اینجا او در این زورآزمایی از پا نیافتاده و همین پیروزی بزرگی است.

هر تصمیمی که بگیرد با او خواهیم ماند و از پیروزی اش بسیار شادمان ایم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 7:22  توسط محمدرضا معادیخواه  | 

«تاریخ بی‌خردی» نوشتۀ «باربارا تاکمن»؛ کتابی که در لابلای نوشته‌های عطاءالله مهاجرانی و نقل‌اش از دیداری با حسن کامشاد مترجم آن کشف‌اش کردم. هرچند بعید بود اگر در کتابخانه باجناق عزیزم نمی‌یافتم‌اش و در میان کتاب‌های شهر کتاب می‌دیدمش می‌توانستم مقاومت کنم و با همه قیمت بالایش دست به خریدش نبرم. به خصوص با رنگ و لعابش از نوع نشر کارنامه! موضوع آن موضوع جذابی است. می‌خواستم هر از چندی قسمتی از آن را عینا بیاورم. اما از آن‌جا که این روزها اگر سر و ته خیلی چیزها را برداری می‌شوند «مطالب ممنوعه» و خیلی این فضا را برای بیان حرف‌های قابل تأمل نمی‌پسندم، نقداً برداشتم را از مقدمه‌اش می‌گذارم. نسیه‌اش را وا می‌نهم برای فرصتی درخور که حرف شهید نشود و بیان‌اش برای مجادله و بُردن دعوا نباشد...

کتاب با این ایده آغاز می شود که «پیروی حکومت‌ها از سیاست‌های مغایر با منافع خویش یکی از پدیده‌های مشهود سراسر تاریخ صرف نظر از زمان و مکان است» و ادامه می‌یابد که «انسان ظاهرا در حکومت بیش از هر رشتۀ دیگرِ فعالیت‌های بشری بی‌کفایتی نشان می‌دهد.». نگارنده برای پختن این ایده بعد از برشمردن مصادیق بی‌خردی منظور نظرش، فهرستی از شاهکارهای بشر را می‌آورد و می‌نویسد: «بشر در همۀ زمینه‌های دیگر جز حکومت شگفتی آفریده‌است.»  و به نقل از دومین رئیس‌جمهور آمریکا می‌آورد که «در حالی‌که همۀ علوم دیگر پیشرفت داشته‌است، علم حکومت متوقف مانده؛ و امروزه بهتر از سه یا چهار هزار سال پیش اعمال نمی‌شود» و در ادامه برای سوء حکومت چهار گونه می‌شمرد و آن را اغلب آمیزه‌ای از این گونه‌ها می‌بیند:

1.        استبداد یا ظلم و فشار

2.        جاه‌طلبی بیش از حد

3.        بی‌کفایتی یا انحطاط

4.        بی‌خردی یا اصرار در کژاندیشی

و تجلی ویژه‌ای از این آخری را که موضوع کتاب اوست چنین معرفی می‌کند:«پیروی از سیاست‌های مغایر با منافع (سود و آسایش) مردم و کشور» و برای آنکه موضوعی در بررسی او بگنجد و سیاست نابخردانه به‌حساب آید سه شرط می‌گذارد:

1.        نه تنها از دید حال به گذشته بلکه در زمان خود نقض غرض انگاشته شود چراکه نگارنده معتقد است: «هیچ چیز نامنصفانه‌تر از این نیست که دربارۀ گذشتگان با اندیشه‌های کنونی داوری کنیم. دربارۀ اخلاق هرآنچه گفته شود، خردمندی سیاسی قطعاً سیار و تغییرپذیر است.»

2.        راه دیگری به‌جز راه پیموده شده وجود داشته است.

3.        برای رهایی از شکل شخصیت، سیاست مورد بحث باید متعلق به یک گروه باشد و نه یک فرد حکمران و از طول عمر سیاسی یک نفر تجاوز کند. سوء‌حکومت یک پادشاه یا یک جبار آن‌قدر رایج و فراوان است و آن‌قدر جنبۀ شخصی دارد که شایان پژوهش عمومی نیست. در مورد این شرط نویسنده دو مورد از موارد مذکور در کتاب را  مستثنا می‌کند یکی مربوط به «تروا»ست و دیگری مربوط به «رحبعام».

ادامۀ موضوع در شرح این است که بی‌خردی فارغ از زمان و مکان رخ داده‌است و همچنین نوع حکومت سیاسی از استبدادی گرفته تا دموکراتیک و از سوسیالیستی تا لیبرال. نمونه هایش را از طبقۀ کارگر روسیه و شعار «جهش بزرگ به پیش» و انقلاب فرهنگی مائو و بعد پرولتاریای شوروی و بازگشت فرانسه به استبداد در زمان بناپارت ذکر می‌کند و بعد که خوب برای خواننده جا افتاد که بی‌خردی شاخ و دم ندارد و مخصوص ملت یا طبقۀ به‌خصوصی هم نیست و همواره در کمین است و «اصرار در کژاندیشی و بی‌خردی جزء فطرت انسان است.» به این سؤال می‌پردازد که آیا می‌شود و آیا انسان امیدی دارد تا بتواند در برابر بی‌خردی حفاظی برافرازد؟ و اگر دارد و به این امر هم آگاه است چرا تاکنون خبری از این حفاظ نشده‌است؟

برای رسیدن به جواب یا لااقل ایده‌ای برای آن منشأ بی‌خردی را خشک‌مغزی بر می‌شمرد و می‌نویسد که در حکومت نقش بسیار بزرگی دارد و عبارت است از این‌که اوضاع و احوال را بر مبنای تصورات ثابت و پیش‌ساخته ارزیابی کنیم و علایم و قراین مخالف را نادیده بگیریم یا مردود بشماریم و به پیروی از آرزوهای خود عمل کنیم و واقعیت‌ها را گردن ننهیم. در ادامه وصف کسی را از دیگری چنین می‌آورد که «تجربۀ هیچ شکستی ایمان او را به برتری ذاتی سیاست خویش سست نمی‌کرد.» باربارا تاکمن در ادامه خشک‌مغزی را به معنی سرپیچی از عبرت گرفتن از تجربه نیز تعبیر می‌کند و برای توضیح بیشتر، اصرار خاندان والوا را در تأمین مخارج خود با کاهش ارزش پول به عنوان شاهد می‌آورد و البته نمونه‌های تاریخی دیگر را. از جنگ فرانسه و آلمان در 1914 و تهاجم انگلیس به فرانسه و جنگی صدساله تا حماقت پادشاه اسپانیایی در جان دادن از تبی که حاصل نشستن پای منقل بود و مأمور بردن منقل به وقت احضار در دسترس نبود و البته مسابقات تسلیحاتی جنگ سرد نیز مستثنا نشده‌است.

ادامۀ مقدمه بیان مختصری است از نمونه‌های کتاب و در این میان تحلیل‌هایی نیز بیان می‌‍‌‌شود. البته پس از گلایه‌ای ‌که به بی‌خردی علی‌رغم همه‌گیری و مضمن بودن‌اش کم پرداخته شده‌است. نمونۀ «رحبعام» و «آزتک» و تحلیل‌هایی از اینکه با عقاید مذهبی نمی‌توان درافتاد، اما اگر اعتقاد به شکل پندار باطل درآید و به رغم شواهد طبیعی حفظ شود تا آن‌جا که استقلال ملی به مخاطره افتد، چنین باورداشتی را را باید به حق بی‌خردی خواند. اینکه نابخردی ضرورتاً برای همۀ طرف‌ها نتیجۀ منفی ندارد و مثلاً نابخردی پاپ‌ها و اصلاح دینی را پروتستان‌ها بد نمی‌دانند یا استقلال آمریکا حاصل بی‌خردی انگلیسی‌ها بود. همچنین بحث فتح اسپانیا به‌دست مسلمانان. این‌که بی‌خردی گاه حاصل آن است که معتقد باشیم باید دست به کاری زد و حال آنکه دست روی دست نهادن مقصود را بهتر بر می‌آورد.

و البته نمونه‌هایی از خردورزی نیز ذکر می‌شود تا بدانیم خردمندی نیز ممکن است. تاکمن به «سولون» در شش قرن پیش از میلاد اشاره می‌کند و برای هشدار به جامعۀ خود داستان را به جرج واشینگتن می‌کشاند و پدران بنیان‌گذار را به نقل از شلزینگرمِهین چنین توصیف می‌کند: «برجسته‌ترین نسل دولت‌مردان در تاریخ ایالات متحد آمریکا و یا شاید هر کشور دیگر.» و بعد بر ارزش فهم این نکته تأکید می‌کند که چگونه از یک جامعۀ دوملیون و نیم نفری این همه استعداد بر می‌خیزد. او انقلاب فرانسه و روسیه و چین را چنان درگیر کینه‌های طبقاتی و خون‌ریزی می‌داند که امکان پیامدی عادلانه یا ساختار پایدار قانون‌مند برای‌شان را منتفی می‌داند و بعد ترتیبی را که در آمریکا داده شده‌است و بازگشت به وضع درست بدون رها کردن نظام را ممکن می‌سازد با ایتالیا و آلمان و فرانسه و اسپانیا مقایسه می‌کند که در پی هر بحران نظامی دیگر را آزموده‌اند. وی سپس هشدار می‌دهد و اشاره می‌کند که در اوضاع تاریخی مناسب یا با وجود منابع سرشار و سرزمینی پهناور خبط و خطاها پوشیده‌می‌شود و نظام اجتماعی می‌تواند در برابر مقدار زیادی بی‌خردی دوام بیاورد اما این نکته را نیز یادآور می‌شود که امروز کمتر حفاظی باقی‌است و بی‌خردی گران تمام خواهد‌شود.

باربارا در این‌جا متوقف نمی‌شود و این بار سراغ لوئی چهاردهم می‌رود و بعد از نفی سرآمدی‌اش داستان بزرگترین خبط او یعنی لغو فرمان نانت را ذکر می‌کند. سیاستی که در نهایت به فرار کارگران و استادکاران  و حتی نظامیان و ... هوگنو انجامید و مهارت و فنون انحصاری‌شان در اختیار همسایگان فرانسه قرار گرفت. وی سپس نقل می‌کند که صنعت ابریشم شهرهای تور و لیون از میان رفت و هر چند چالشی هم در غلو آمیز بودن آثار اقتصادی این سیاست می‌کند اما آثار سیاسی‌اش را قابل انکار نمی‌داند و می‌نویسد آن‌چه از خود برجای گذاشت نه وحدت ملی مورد نظرش، که نارضایی تلخ و پرحرارت، نه ارتقای ملی به ثروت و قدرت، که دولتی ضعیف و آشفته و تهی‌دست بود. او از این ماجرا دو خصوصیت برای بی‌خردی ذکر می‌کند: یکی آن‌که بی‌خردی معمولاً حاصل طرح‌های عظیم نیست، و دیگر آن‌که نتایج آن غالباً حیرت‌انگیز است. بی‌خردی سماجت در تداوم ماجراست. «در تحلیل تاریخ زیاد تعمق نکنید، چون موجبات اغلب کاملاً سطحی‌است.» پادشاه آفتاب، بدون کلاه‌گیس مجعد شگرف، بدون آن کفش‌های پاشنه بلند و شنل پوست خز، آدمی بود مثل من و شما، دست‌خوش داوری‌های نادرست، سهو و خطا و شتابزدگی.

تاکمن از بی‌خردی‌های نظامی نیز نمی‌گذرد و تصمیم آلمان را برای از سرگیری جنگ نامحدود زیردریایی‌ها و تصمیم ژاپن را در حمله به پرل هاربر به چالش می‌کشد و داستان غلبۀ ماجراجویان را بر خردمندان به تصویر می‌کشد. با این همه او امید را از دست نمی‌دهد و می‌نگارد که خردمندی در حکومت تیری است که بشر هنوز در ترکش دارد، حیف که کم به کارش می‌برد.

قطعه قطعۀ این مقدمه ذهنم را به گوشه‌ای از کتابی و یادداشتی از باوری پرت می‌کرد و در بحبوحۀ حوادث تابستان 1388 و به‌خصوص رمضان 1430 که هر دقیقه‌اش این سؤال را با خود داشت که «حساب‌ها از کجا غلط بوده‌است؟» خواندن تاریخ بی‌خردی ایده‌های نابی با خود داشت. در یکی از دفترهای یادگاری که گاه و بی‌گاه جلوی آدم سبز می‌شود برای زوج جوانی که یکی‌شان مخاطب نامۀ کذایی پست تیغه سبز بود نوشتم: «در این زمان که هر روز باوری فتح می‌شود و ...» آن روزها به من گفتند: «چقدر دِپرسی!» و امروز اما بعد از این حوادث که روند رشد این فتوحات انگار نمایی است و حلقه‌هایی که باید ترمز باشد خود شتاب‌دهندۀ آن شده‌است، نمی‌دانم چه می‌خواهند بگویند. اما همین را بگویم که احساس کردم بنای ذهنم فرو ریخت و هر بنایی هم که گوشه‌ای از ذهنم را برای احتیاط به آن بند کرده‌بودم چنان شد و این یعنی که باید یک‌بار دیگر همه چیز را مرور کنم و دوباره از سر بسازم و می‌دانید ساختن بر یک خرابه حتماً دشوارتر است از ساختن در یک زمین بایر!

رمضان فرصتی بود و تاریخ بی‌خردی به این فکرم واداشت که آیا می‌توان با پیش‌فرض‌های آن برای تاریخ اسلام خطی از بی‌خردی و خردمندی تصویر کرد؟ و بعد ثابت کرد که زلال بعثت خطی است از خردمندی... این روزها در کنار پایان‌نامه و فکر معاش یکی از دغدغه‌هایم رسیدن به طرحی‌است در این حدود...

 به یک طرح دیگر هم فکر می کنم. به یک داستان که در هزارسال بعد از این داستان امروز ما را کشف کند و درباره اش قضاوت کند. با فاصله گرفتن هزارساله خیلی اظهار نظرها راحت تر خواهد بود. این فکر هم وقتی خلق شد که یک برنامه تلویزیونی را می دیدم که دکتر محسنیان راد در مورد ایرانیان و استفاده از آتش برای ارسال و دریافت پیام صحبت می کرد. وقتی به نویز و امنیت این پیام رسانی فکر می کردم دیدم چقدر می توانسته است عواقب و اهمیت داشته باشد حتی در حد خلق یک دین! با خودم گفتم اگر هزارسال یا دوهزار سال پیش برویم و نظریه پردازی بخواهد در مورد ما نظر بدهد براساس شواهدی از آن چه در جامعه ما رخ می دهد٬ چه خواهد نوشت و چه خواهد اندیشید؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 11:20  توسط محمدرضا معادیخواه  | 

دیشب این خبر که رقص تانگو در فهرست یونسکو ثبت شده است و ملت آرژانتین برای این موضوع تانگو رقصیده اند٬ کارکردی برای ۳ عدد تابلوی (1٬2٬3) آواره در منزل ما درست کرد و آن این که عکسی ازشان گرفته شود و به نمایش درآیند و به ملتی تبریک گفته شود. حسرتی هم با خود داشت که همین هفته گذشته نوروز خودمان هم ثبت شد و اما این روزها نه دل و دماغی هست برای جشن گرفتن و نه این مسئولان محترم سلیقه به خرج داده اند که مقارن باشد با نوروز تا سفره های هفت سین پهن باشد و الخ.

داستانشان بر می گردد به سفر ابوی به آرژانتین به میزبانی رایزن فرهنگی ایران جناب سینا واحد و هدیه ای که آقای اسکار بارووچیو(Oscar Barrovecchio) به ایشان داد. و از همان موقعی که وارد منزل ما شده اند بازیچه دست اینجانب. گاه روی دیوار. گاه روی میز. گاهی به عنوان زیر دستی و گاهی هم دخل و تصرف های کودکانه در آن. البته نه روی نقاشی که پشت بوم آن.

با آنکه من ازشان خوشم می آید ولی طفلکی ها همیشه آواره بوده اند. چند روز پیش و پس از اسباب کشی می خواستم بگذارمشان جلوی چشم. هانیه خانم نپسندید و از بس کوتاه آمده بود سر چیزهای دیگر٬ بی خیال شدم.

خبر که پخش شد به هانیه خانم گفتم نقاشی هایمان قیمت پیدا کرد. خندید. صبح آوردمش بنیاد بسپارمش دست هنرمند بزرگ نصیری تا ازشان عکسی بگیرد و آدرس نقاشش را برایم بیابد. دیشب به سرم زده بود به همین بهانه پیام تبریکی برایش بفرستم. از طرف ابوی و خودم تا زنده کردن خاطره ای باشد یا یاد خوشی از یک ایرانی برای یک آرژانتینی. شاید او هم ثبت جهانی نوروز را به ما تبریک گفت و الخ. و دیدم همین یک پیام ساده که در دنیای امروز بسیار عادی است٬ برای من بچه مسلمان بزرگ شده در یک خانواده سیاسی می تواند چقدر محذور داشته باشد. اینکه بهانه ام تصویری است هر چند مبهم اما از نوع قبیحه. اینکه خبردار شدنم یعنی بی بی سی می بینم و توی خانه ماهواره دارم و لابد دیشب آن قسمت های آغوش باز گزارش را هم دیده ام! اینکه همین امروز صبح در دنیای اقتصاد خواندم دیپلمات آرژانتینی ۶ تن عتیقه ایرانی را برداشته بوده تا ببرد به دیار خود. اینکه وزیر دفاع مملکتم مورد تعقیب اینترپل است به دستور قاضی ای از مملکت او و رابطه کشورم با کشور او گرگ و میش است. اینکه رابطه من و غزه و لبنان و اسرائیل چیست و احتمالاْ رابطه او با غزه و لبنان و اسرائیل! و ...

بهتر است شهروندی عادی از ایران باشم جدای همه این هیاهوها و عضوی از جامعه بشریت و به عضوی دیگر از همین جامعه بشری تبریک ام را بگویم در پاسخ محبتی و در بستر بهانه ای مربوط و همه این دعواها را بگذارم برای وقتی دیگر...

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت 14:14  توسط محمدرضا معادیخواه  |