تبليغاتX
تیغه سبز
دوست دارم این علامتی را که میعاد کوچولو، با آن به شما خوش‌آمد می‌گوید،نماد یادگیری سنگه به‌حساب آید.

یک روز هست به نام روز « تو» که انگار همه می‌نشینیم و یادمان می‌آید که از کجا شروع کرده‌ایم، و درد آغاز تازه را به اشک دلتنگی آغوش مادر سپرده‌ایم تا مگر سبک شویم. مغرورترهایمان لابد گلویشان درد می‌گیرد و چشمشان می‌سوزد و حسرت می‌خورند که سبک نشده‌اند وقت مرور دوباره‌ی این خاطره‌ها ...

و چه خوش‌وقتیم ما «آوید»ی‌ها که هر روز چشممان به روی «تو» و به‌روی هم روشن می‌شود و خواه ناخواه روزمان روز معلم؛

و یادمان می‌ماند که کلی «الفبا» هست که هنوز نیاموخته‌ایم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 16:6  توسط محمدرضا معادیخواه  | 

پیرمرد به زحمت درب ماشین را باز کرد. دست بی‌جانش زور نداشت تا درب را کامل باز کند. عصایش را بیرون گذاشت. دو تا عصا زیربغلی اش را. سعی کرد عصا را اهرم کند تا درب باز شود. ماشین پشت‌سری شروع کرد به بوق زدن. بوق‌های کوتاه کوتاه. راننده دستش را برد بیرون به علامت عذرخواهی. پیرمرد شرمنده شد. تنش فرمان نمی‌برد که شتاب کند. پای راستش را بیرون گذاشت. ماشین عقبی دوباره بوق زد. با ضرب‌آهنگی تندتر. راننده دوباره دستش را بیرون برد و راهنمایی کرد که ماشین بیاید و رد شود. باز هم بوق. پیرمرد حالا چرخیده‌بود و پای چپش را هم با عصای دیگرش گذاشته‌بود توی خیابان. عصاهایش را رها کرد و دو دستی در را هل داد. تا به‌اندازۀ کافی باز شود. حالا ماشین اول رد شده‌بود و ماشین بعدی معطل مانده‌بود. اول صبر. بعد بوق کوتاه کوتاه.
پاهای پیرمرد رسیده‌بود روی زمین. حالا باید عصاهایش را هم می‌گذاشت کنار پاها و وزن تنش را سر می‌داد روی دوتا پای ساییده و فرتوت و دوتا عصای آهنی و غبراق. ماشین بعدی رسیده‌بود و صدای بوقش پیچیده‌بود توی صدای بوق ماشین‌هایی که راه نمی‌دادند تا ماشین‌های معطل رد شوند. پیرمرد روی پاهایش بند شده‌بود و وزنش را انداخته بود روی عصاها و خمیدگی‌اش گم شده‌بود توی خم‌شدنش روی عصا. ماشین حامل پیرمرد کم‌کم دور گرفت و رفت. پیرمرد مانده‌بود و یک صف طولانی ماشین که کیپ‌در‌کیپ پارک کرده‌بودند. داشت فکر می‌کرد چه‌طور خودش را به پیاده‌رو برساند. یک جهت را انتخاب کرد و راه‌افتاد در امتداد ماشین‌های پارک‌شده کنار خیابان.  هر بار که می‌آمد دکتر همین مصیبت را داشت. نبود جایی که بتواند بی‌شرمندگی و با خیال راحت پیاده‌شود. سوار شود. یک روزنی پیدا کرد میان ماشین‌ها. همیشه امیدش به همین جا بود. پارک‌ممنوع رنگ و رو پریدۀ روی مخزن زباله‌های شهرداری برایش شده‌بود خاطرۀ خوش. صدقه‌سر زباله‌های شهر جایی هم برای رفت‌و‌آمد پیرمرد مانده‌بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 17:53  توسط محمدرضا معادیخواه  | 

دیروز توی مرور یادداشت‌ها و مرتب کردن برگه‌های کاری دیدم گوشۀ یک برگه چیزهایی قلمی کرده‌ام که بعد تبدیلش کنم به یک متن ...

برای روز عاشورا بود آن نوشته ... و حالا در آستانۀ ایام فاطمیه کامل کردن آن متن ... چرا که نه؟


ستاره‌ها گواه بودند که خورشید بود و ماه در تکاپو که بنماید وجود نور را و دریغ که زمین رو به سیاهی به او پشت کرده‌بود ... و آن قوم "فرحت" که در غوغا و بلوای پشت کردن به خورشید خون روز و روشنی را در افق ریخته‌اند.

چه زمین بخواهد به خورشید رو کند -هنگام فلق- و چه بخواهد رو از نور برتابد -گاه شفق- افق پر خون خواهد بود. ... روزی خواهد آمد که روز و روشنی خون خود را بر آسمان بپاشد و بر سیاهی پایان گذارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 10:39  توسط محمدرضا معادیخواه  | 

پست قبل که یادتان هست؟ بیشتر که فکر می‌کردم ... دیدم انگار بعضی کلمات هستند که فقط برای بعضی واژه‌ها ساخته شده‌اند ... انگار هر کلمۀ دیگری با پرستش بیاید خودش را تحقیر کرده ... انگار فقط «خداپرست» یک کلمۀ برازنده است ...

خدا کند که امسال بدانیم چه کلمه‌ها و چه مفاهیمی را باید کنار چه کلمات دیگری بنشانیم ... مفاهیم بلندمان را پاس بداریم و احقیرشان نکنیم ...

سال نو مبارک.
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1390ساعت 19:43  توسط محمدرضا معادیخواه  | 

داشتم فکر می‌کردم واژۀ «آفتاب»که نشان عظمت است ... نشان حیات است ... دل آدم را باز می‌کند ... گاهی کنایه از ولایت است ... در ترکیب «آفتاب گردان» دل نشین می‌شود ... چه قدر در کلمۀ «آفتاب‌پرست» تحقیر شده‌است ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 13:6  توسط محمدرضا معادیخواه  | 

سیمین دانشور را با کتاب شوهر من جلال شناختم و از ذکر گاه و بیگاه نامش در نوشته‌های جلال.

حالا او رفته دنبال جلال خودش. ...

+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1390ساعت 21:49  توسط محمدرضا معادیخواه  | 

انتخابات به پایان رسید.  من جزء کسانی بودم که رأی ندادم. برای اولین بار. رأی ندادم چون آدم در سرزمین اشغال‌شده به اشغال‌گران رأی نمی‌دهد. خیلی‌ها بر سر نتیجه وارد بحث شده‌اند. رأی‌داده‌ها چه قدر؟ رأی نداده‌ها چه‌قدر؟ برای من نتیجه قابل قضاوت نیست و سؤال این است که چرا چنین است؟ برای من نوشتۀ جلال در فریادی که از قضا به‌جای ته چاه از سرش بلند شد، نوشتۀ کاملی‌ست از توصیف ما.

«وقتی همه وسایل آزاد کسب خبر و برخورد عقاید را بستند چنین می شود که هست.  جماعتی بی خبر و طعمه شایعات. عین صحرای محشر! فقط حکمی مانده است و عرش اعلایی و صور اصرافیلی. که صبح تا به شب فرمانی همچو تقدیر را در آن بدمند. و چه صوری و چه اصرافیلی! گندش را درآورده اند و این دیگر خفقان است. در هر دیگ را که بگذاری و زیرش را بتابی٬ چنان غلغل می کند که انگار سر گاو در آن می پزد. غافل از اینکه فقط آب است و می جوشد. و این است شایعات خوراک هر روزه ذهن ما. که خود خوراک قتل و غارتیم و جهالت و ظلم!»

رأی ندادم چون معتقدم فرآیند حاکمیت در این روزها، همانی است که انتهایش را هانا آرنت در مقاومت مردمی علیه توتالیتاریسم توصیف کرده‌بود. یک روز دوستی از جمع هم‌دوره‌ای‌های مدرسه برایمان نوشته‌ای فرستاد. خاطراتی بود از گفتگوی آیت‌الله نائینی و آخوند خراسانی. نوشته‌بود شاید برایمان جالب باشد. نوشته طولانی بود و آن روز که مروری کردم منبعی ندیدم برای حرف‌ها. امروز که نگاه می‌کنم البته می‌بینم که منبع حرف به‌ترتیب زیر است.

مرحوم شيخ آقا بزرگ تهراني که از اصحاب مجلس فتواي آخوند خراساني بوده است؛ از آنچه که در اطراف مرحوم آخوند گذشته، براي نوه برادري خود جناب آقاي اکبر ثبوت (که مشغول تحصيل در نجف بوده است ) خاطراتي را بيان کرده است که گوشه اي از آن را در اينجا نقل مي کنم.  شيخ آقابزرگ تهراني از مجلس فتواي مرحوم آخوند خراساني گفتگوي مرحوم ميرزاي ناييني با مرحوم آخوند را چنين نقل مي‌کند و مي گويد: ...

و نویسنده در پاصفحه توضیح داده‌بود:
اين گفتگو را که اندکي خلاصه شده وبرخي از مثالها واحاديث آن حذف گرديده است، از  نوشته آقاي اکبر ثبوت، فصل اول، صفحه ١٨ به بعد ،« ديدگاههاي آخوند خراساني وشاگردانش » کتاب نقل کرده‌ام. اين کتاب قرار است توسط انتشارات طرح نو به‌زودي منتشر گردد.

به هر تقدیر آن روز منبع را ندیدم هر چند برای من که پیچ‌وخم تاریخ‌نگاری را از پدر شنیده‌ام، این منبع هم قانع‌کننده نیست. به هر حال در همان مرور سریع متن، حرف‌ها از همان جنسی بود که باید بر حسب قاعده به مذاق من خوش می‌آمد اما برای آن دوست این طور نوشتم:

«من متن را به دقت نخواندم اما یک چیزی وجود دارد و آن این که مستندات این متن چیست؟ این که حرفی مناسب مذاق و سلیقۀ ما گفته شود و بپذیریم مسلماً کار اصولی نیست. هر متنی را باید به دیدۀ انتقادی نگاه کرد. خصوصاً متنی که شواهد تاریخی می‌آورد برای تأیید یا رد یک نظریه. در این آشفتگی و فضای دلزدگی اتفاقاً باید بیشتر و بیشتر این طوری نگاه کرد. چون خیلی متن‌ها و مطالب با انگیزه‌های مختلف و فقط بر این اساس که همسو با منتقدان و مخالفان است منتشر می‌شوند و بین متن ها کلی اراجیف بار ذهن من و شما می‌کنند.»

برای دوستی دیگر و دوستانم در ادامۀ همان متن از کتاب «تاریخ بی‌خردی» نوشتم:

«لب مطلب این است که بشر در حکومت‌داری بی‌خرد است. کلاً. و به وسعت همۀ تاریخ و دینی و غیردینی هم ندارد. بی‌خردی فارغ از زمان و مکان رخ داده‌است و همچنین نوع حکومت سیاسی از استبدادی گرفته تا دموکراتیک و از سوسیالیستی تا لیبرال.

کتاب با این ایده آغاز می شود که «پیروی حکومت‌ها از سیاست‌های مغایر با منافع خویش یکی از پدیده‌های مشهود سراسر تاریخ صرف نظر از زمان و مکان است» و ادامه می‌یابد که «انسان ظاهراً در حکومت بیش از هر رشتۀ دیگرِ فعالیت‌های بشری بی‌کفایتی نشان می‌دهد.». نگارنده برای پختن این ایده بعد از برشمردن مصادیق بی‌خردی منظور نظرش، فهرستی از شاهکارهای بشر را می‌آورد و می‌نویسد: «بشر در همۀ زمینه‌های دیگر جز حکومت شگفتی آفریده‌است.»  و به نقل از دومین رئیس‌جمهور آمریکا می‌آورد که «در حالی‌که همۀ علوم دیگر پیشرفت داشته‌است، علم حکومت متوقف مانده؛ و امروزه بهتر از سه یا چهار هزار سال پیش اعمال نمی‌شود»

آن روز این طور ادامه دادم که:

«در این که سر ماجرا چیست و درمانش چیست البته حرف ها و آراء بسیاری بیان شده و این همه مدعی هست در اقصا نقاط جهان. کتاب ملاک‌هایی هم ارائه می‌دهد برای انتخاب نمونه‌هایی که در کتاب به آن پرداخته و یک بار به سرم زد همه کار و بارم را رها کنم و اثبات کنم خط امامان معصوم (ع) ما اتفاقاً تاریخ خردمندی است. و با همین ملاک‌ها.

به هرحال سیاست یعنی اعمال قدرت در جایی که منافع به تضاد می‌رسند. جایی که اختلاف پیش می‌‌آید. جایی که اولویتبندی باید کرد و الاهم و فی‌الاهم انجام داد  و آخر از همه نمی‌توان گفت کدام درست بود و کدام نبود. شاید اینجا آیات اختلاف در قرآن گویا باشند. اما نکته این است که حکومت از هر نوعی و با هر فکری باید اصولی را برای مشروعیت بخشیدن به تصمیم و اعمال قدرت خود رعایت کند که امروز در این عرصات و وانفسا، جمهوری اسلامی این اصول را زیر پا گذاشته است. این‌که این زیرپا گذاشتن‌ها ذاتی وجود روحانیان در رأس حکومت یا دینی بودن آن است البته نیاز به موشکافی و بحث‌هایی دارد که متأسفانه زمینۀ این بحث‌ها هم فراهم نمی‌شود.»

امروز که باز می‌گردم می‌بینم شرایط همان است که بود و من در این شرایط اشغال‌شدگی را تنفس می‌کنم. امروز که می‌نویسم زمزمۀ اینترنت ملی شده‌است هیاهو و من تا همین امروز حتی یک برگ مستند از آن ندیده‌ام که بدانم آیندۀ کسب‌و‌کارم، آیندۀ زیرساختی را که برای ادارۀ یک کسب‌و‌کار به آن نیازمندم چگونه طراحی کنم. این روزها باید برای یک دوست خوش‌بین و البته دردمند پیغام بگذارم که:

«دوست دارم آن بالایی‌های قلدر فکر کنند چرا جی‌میل اجنبی که صدبار می‌گوید هرچی می‌نویسی این‌جا یک نفر سومی می‌تواند که بخواندش برای مردم از ایمیل وطنی صدبار امن تر است.

دیگر این‌که چرا مسؤول امنیت مردم رفتاری دارد که درست می‌شود ضد امنیتش.»


این روزها گویا حکومت سر فریادی از سرچاه را رها کرده و تهش به مذاقش خوش آمده که:

«زیربنا و روبنا و مبارزه و صلح همه به جای خود اما برای من مساله این است که تا زیربنایم نفت است و روبنایم قرقره کردن تفاله های ادب و صنعت غرب، مرا به کسی نمی گیرند یا به چیزی. پس از چهل سال زندگی در این ولایت من دست کم این را باید فهمیده باشم که در این معرکه جهانی نخست باید حریفی بود تا به بازی بگیرندت که آن وقت دم از مبارزه یا صلح بزنی! حریفی درخور این میدان. و من از این حریف بودن چه دارم؟ یا چه کم دارم؟»

و در سودای حریف‌شدن به‌سر می‌برد اما یادش رفته که من نوعی هیچ حس خوشایندی از «حریف»شدن‌اش ندارم و احساسم این است که قدرت‌مندی حکومت یعنی لنگرهای گاه‌وبی‌گاه بیشتر بر خطوط ارتباط من با جهان و بی‌حیایی بیشتر مأموران تخریب‌گر دیش و ال. ام. بی. بر پشت‌بام خانه و کاشانه‌ام و احیاناً دستان پرزورتری که گریبان مرا با افسار اشتباه بگیرد و بخواهد که کار دین را به درهم و دینار بکشد. آری «حریف»شدن حکومت برای من یعنی آن‌که هر روز یک تصمیم بی‌معنی و بی‌مبنا و لابد بی‌چون و چرا و این شرایط دیگر نیازی به رأی نخواهد داشت.

آری من به‌جای آن روز از همین امروز رأی ندادم.

استاد می‌گفت کسی آمد و به من گفت شما که همیشه خبر خوش می‌دهی با این اوضاع و احوال خبر خوشت چه می‌تواند باشد؟ گفتم این‌که اوضاع خیلی بد شده‌است. وقتی اوضاع خیلی بد می‌شود یعنی که امیدواری برای اصلاح بیشتر می‌شود. وقتی همه‌چیز به‌تدریج خراب می‌شود همه به خرابی عادت می‌کنند. اما حالا خرابی ناگهان گریبانشان را خواهد گرفت و مجبور خواهند شد برای تغییر اوضاع کاری بکنند.

+ نوشته شده در  شنبه 13 اسفند1390ساعت 11:39  توسط محمدرضا معادیخواه  | 

انسان‌های پست و رذل و ترسو ...

و گیرم که قلدر ... این حرکات ایذایی را تا کی می‌خواهید ادامه بدهید؟


تازگی وقتی می‌گویم، من الاولین الی الآخرین ... به‌جای حرکت مغزم در طول زمان، مغزم در سلسله‌مراتب حرکت می‌کند ...

یعنی از سرگرفته تا ته ...!

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 9:57  توسط محمدرضا معادیخواه  | 

این عنوان سرمقالۀ مجلۀ یاد بود در اولین سالی که دهۀ فجر بی‌حضور امام خمینی برگزار می‌شد.

این روزها لااقل من نمی‌توانم روایت و حدیث را بهانه‌ای برای بیان مطلبی قرار دهم و مثلاً نقل به مضمون کنم که امیرالمؤمنین ع از رسول خدا ص نقل فرمود امتی که نتواند داد خود را بی‌حضور نظامیان در محضر حاکم خود بیان کند روی پاکیزگی به خود نخواهد دید. ...

اما می‌توانم حس کنم که با حاکمانی که راه را بر ارتباط من می‌بندند سخت بیگانه‌ام. با حاکمانی که این ارتباط را محدود می‌کنند و هیچ کس تاوانی بابت این کار از آنان نمی‌ستاند بیگانه‌ام. خدایا حس زندگی در سرزمینی اشغال‌شده سخت آزارم می‌دهد ... سرزمینم را اشغال‌شده مپسند. خدایا این روزها خرده انتقادی، می‌شود دشمنی. می‌شود فریب‌خوردگی. می‌شود فتنه‌جویی. اگر از زبان ما باشد. ... خدایا همین اندک را از ما بپذیر و شاهد باش که از این همه رفتار نابخردانه مبراییم. ...

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1390ساعت 23:38  توسط محمدرضا معادیخواه  | 

حضرت دبیرکل، جناب اقتصاد
آن گونه که تعبیر فرموده‌اید آن‌چه بازار پول ایران با آن موجه است حباب نیست، تاولی است حاصل داغ نهادن بر اقتصاد با سیاست‌های نادرست که به تعبیر بعضی بوی خیانت از آن بلند است و آن قدر بویش عفن هست که هرکس بخواهد آن را بر گردن حریف بیاندازد. تاولی است حاصل تنفس در فضای مسموم اطلاعات که بنیانش بر بی‌صداقتی است. تاولی است که شکل گرفتنش با سوختن همراه بوده و حالا خالی کردنش مثل ترکاندن حباب نیست که خنده بر لب کودکی شوخ بنشاند. کودکی که با بزرگ شدن حباب هیجان‌زده شده‌باشد. مردم کودک نیستند. صغیر نیستند که این اوضاع را با بازی پیامک اشتباه بگیرند. ترکیدن این تاول درد دارد. کندنش ضایعه‌بار است. معمولاً زیرش را چرک و خون گرفته. باید با دقت تخلیه شود. با تدبیر و خدا کند که چنین شود.
حضرت دبیرکل، جناب اقتصاد
بزرگی این ضایعه حاصل سوء‌استفاده و سفته‌بازی نیست. دلال‌ها در آن ندمیده‌اند. این تورم بی‌مهار حاصل بی‌اعتمادی مردم به آینده‌ است. حاصل حس بی‌خبری از آینده‌ای نامعلوم. این‌که مردم با همۀ احتمالی که برای خالی شدن آن می‌دهند، در عین حال با خود می‌گویند اگر نشد چه؟ اگر نتوانستند چه؟ مردمی که ضریب خیلی خیلی بزرگی برای اصلاح حرف‌های رسمی توی ذهنشان شکل گرفته است که به نظر می‌آید حجم بزرگی از این تاول حاصل همین ضریب باشد. کوچک کردن این ضریب کار یک روز و دو روز نیست. وقتی سایت‌ها را فیلتر می‌کردید و بی‌شرمانه هک می‌نمودید باید فکر می‌کردید که چگونه به این ضایعه دامن می‌زنید.

[...]

حضرت دبیرکل، جناب اقتصاد، آقای مابقی اقتصاد

مسلماً دراین دو خط نمی‌توان کارنامه‌تان را خلاصه کرد اما ای کاش به‌جای آن‌که آقای وزیر مابقی اقتصاد به فروشنده‌ای که در این نابسامانی گیج مانده که چه کند رو ترش می‌کرد و او را محتکر می‌خواند، اجازه می‌دادید وقتی کم‌کاری می‌کنید، تصمیم اشتباه می‌گیرید کسی برایتان رو ترش کند و به‌جای دستگاه عریض و طویل تعزیرات که برای فعالان اقتصاد شکل داده‌اید، برای کنترل مردمان کوی و برزن؛ دستگاهی مختصر و کوچک می‌ساختید برای کنترل خودتان که به کم‌فروشی‌هایتان بگیردتان.

رونوشت: بزرگترهایتان.

+ نوشته شده در  جمعه 7 بهمن1390ساعت 23:36  توسط محمدرضا معادیخواه  |